X
تبلیغات
دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf

parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان تقاص(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :هما پور اصفهانی

بخشی از رمان تقاص

با چشمايي که خمارتر شده بود و صدايي گرفته سرشو جلو اورد، تو چند سانتي متري صورتم توقف کرد و گفت:

تو کيستي که من اينگونه بي تو بي تابم

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته، روي گردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سفيد؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه؟ تو در کدام صدف؟ تو در کدام چمن؟ همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم نا گاه؟

چه کرد با دل من آن نگاه شيرين آه؟ مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه

کدام نشأه دويده است از تو در سر من؟

که ذره هاي وجودم تو را که مي بينند به رقص مي آيند سرود مي خوانند

چه آرزوي محاليست زيستن با تو مرا همين بگذارند يک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شير بگير به من بگو برو در دهان شير بمير

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از آسمان بيار به زير

تو را به هر چه تو گويي به دوستي سوگند هر آنچه خواهي از من بخواه صبر نخواه

که صبر راه درازيست به مرگ پيوسته است تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه

تو دور دست اميدي و پاي من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

اينقدر با احساس خوند که نزديک بود بزنم زير گريه و خودمو توي بغلش رها کنم. خودش هم فکر کنم دقيقا يه

همچين حسي داشت چون دستاش يه بار اومدن جلو و بعد سريع برشون گردوند سر جاي اولشون. سعي 

کردم به خودم مسلط شوم. اگه من خودمو مي باختم ديگه هم چي تموم مي شد


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمانهای هما پور اصفهانی

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان فرشته خیال من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :مهسا علوی

بخشی از رمان فرشته خیال من:

. اقا رادوينم تو حموم بودن.. گوشيش شروع کرد به زنگ خوردن..يه ذره به گوشي ذل زدم..

 اسم شيطونک روشن خاموش ميشد.. شيطونک؟؟؟تصميم گرفتم جواب بدم.. گوشي رو که

 برداشتم صداي يه زن تو گوشم پيچيد..درجه ي بدنم رسيد به صفر..سرد سرد شدم.. دستام يخ کرد..

موهاي تنم سيخ شد..

خانومه- رادوين جونم.. چند وقته نيستي.. کجايي قربونت برم؟ عزيز دلم از وقتي که اون کار مسخره

 رو راه انداختي خبري از ما نميگيري..الو.. رادوين.. عشق منننننن..

چشام و محکم رو هم گذاشتم.. دستام داشتن ميلرزيدن..خدايا.. ببين از کي تهمت هرزه بودن و

 شنيدم.. اين که يه پا.... اونقدر اعصابم خراب بود که ندونم چي ميگم.

من- بفرماييد..

خانومه- اِ.. ببخشيد شما؟

من- زنشم.. بفرماييد.. امرتون.

خانومه- شوخي خوشگلي بود.. بده گوشي رو بهش..

صدام بلند شد..

من- شوخي خودتي و هفت جد و آبادت زنيکه حسابي.. ميگم زنشم ميگه شوخي ميکني..

 يه بار ديگه به اين شماره زنگ بزني گوشيت و ميکنم تو حلقت.

گوشي رو قطع کردم...کثافت هرزه.. خودش و زده به اون راه.. خوبه ديگه عالم و ادم ميدونن رادوين

 ازدواج کرده.. حمال درجه يک.

گوشي رو گذاشتم سر جاش و به ادامه ي فيلمم نگاه کردم.. البته چه عرض کنم؟ فقط نگاه بود..

 ولي ذهنم درگير اين لاشخور بود..چرا به هرکي ميگم با رادين ازدواج کردم و زنشم ميگه شوخي قشنگي بود..


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
سلام دوستان ببخشید یه مدت نبودم بزودی دوباره اپ میکنم منتظر

رمانهای جدید باشید ...ممنون از تمام نظرات اگر به بعضیا نرسیدم جواب بدم معذرت میخوام ...



موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان سکوتی از جنس فریاد(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:فرناز بیدختی

بخشی از رمان سکوتی از جنس فریاد:

سرشو انداخت پايين رفت سمت اتاق من...

-هو کجا؟يه اجازه اي يه چيزي؟خجالت نمي کشي سرتو ميندازي ميري تو اتاق يه دختر خانم ؟

جوابي نداد..يه چند دقيقه بعد با شال و مانتوم اومد سمتم و گفت :

-بپوششون بريم دکتر...

-نميام ساسان...کري؟

-آره کرم اگه چيزيت بشه جواب خاله رو چي بدم؟

-خودم جوابشو ميدم...

-هستي جان عزيزم بيا بپوش لج نکن...آفرين دختر خوب...

-به يه شرط؟

-چه شرطي شيطون؟

-به اين شرط که...که

-که چي...بگو ديگه..

-به اين شرط که بعدش منو ببري  کارتينگ...

زد زير خنده

-چيز خنده داري گفتم؟

-ميگم ديوونه اي ميگي نه ديگه...اومده بودم ببرمت کارتينگ شيطون...خاله يعني مامان شما با

مادر بنده رفتن امامزاده صالح منم فرستادن خدمت شما از تنهايي درتون بيارم هوس خارج رفتن

به سرتون نزنه...

-ساسان شروع نکن...

-باشه بابا بچه که زدن نداره..حالا بريم؟

-بريم...

لباسمو پوشيدم و رفتيم پايين...

-ساسان ماشينت کجاس؟

-سرکوچه س..چطور؟

-بميري جلوي خونه مگه جا قحط بود رفتي سرکوچه پارک کردي؟

-اون موقع که من اومدم پر بود...جا نبود واسه پارک

-ساسان من اينجا واميستم تو برو ماشينو بيار نمي تونم بيام پام درد ميکنه...

-باشه پس بشين اينجا تا من بيام..

ساسان رفت...يهو پسر همسايه طبقه بالامون اومد پايين منو ديد..

-ا هستي خانم چي شده؟خدا بد نده...

-آخ خوبين آقاي محمدي؟شرمنده جلوي راهتونو گرفتم...

-نه بابا اين چه حرفيه..کمکي از دست من برمياد؟

-نه ممنون الان پسرخالم مياد رفته ماشينو بياره...

-پسرخالتون؟

(پ ن پ دوست پسرم..پيجش کردم بياد اينجا ازش سواري بگيرم پسره ي فضول)

-مشکلي داره؟

-نه نه منظوري نداشتم...چه مشکلي...اين چه حرفيه؟

-گفتم اگه مشکلي هست برطرف کنم...

(پسره ي پررو بيا برو ديگه اينجا وايستادي چرا...)

-تشريف نمي بريد؟

-کجا؟

-همون جايي که داشتيد مي رفتيد من با نشستن جلوي در مانع شدم؟بفرماييد من ميرم اونورتر

شما رد شيد...

-نه مي مونم تا پسرخالتون تشريف بيارن

همون موقع ساسان اومد...


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان بامداد خمار(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :فتانه حاج سید جوادی

گرد اورنده و ارسال  :فرزانه 


این کتاب در ۱۰ سال ۳۰۰ هزار نسخه فروش داشته و برخی از نوبت‌های چاپ آن با شمارگان ۱۰

هزار نسخه در خور توجه است. بامداد خمار به زبان آلمانی نیز ترجمه شده که در آلمان با میانگین ۱۰

هزار نسخه بارها به چاپ رسیده‌ است.

بخشی از رمان بامداد خمار:

-پدرت ناراضي است سودابه. خيلي از دستت ناراحت است.

-آخر چرا؟ من كه نمي فهمم. خيلي عجيب است ها! يك دختر تحصيلكرده به سن و سال

من هنوز نمي تواند براي زندگي خودش تصميم بگيرد؟ نبايد خودش مرد زندگي خودش را انتخاب كند؟

-چرا، مي تواند. يك دختر تحصيلكرده امروزي مي تواند خودش انتخاب كند. بايد خودش انتخاب كند.

ولي نبايد با پسري ازدواج كند كه خيلي راحت دانشكده را ول مي كند و مي رود دنبال كار پدرش.

نبايد زن پسر مردي شود كه با اين ثروت و امكاناتي كه دارد، كه مي تواند پسرش را به بهترين

دانشگاه ها بفرستد، به او مي گويد بيا با خودم كار كن، پول توي گچ و سيمان است. نبايد زن

مردي بشود كه پدرش اسم خودش را هم بلد نيست امضاء كند. سودابه، در زندگي فقط چشم

و ابرو كه شرط نيست. پدر تو شبها تا يكي دو ساعت مطالعه نكند خوابش نمي برد. تو چه طور

مي تواني با اين خانواده زندگي كني؟ با پسري كه تنها هنر مادرش اين است كه غيبت اين و آن

بكند. بزرگترين لذت و سرگرميش در زندگي سرك كشيدن و فضولي كردن درامور خصوصي ديگران

است. تو نمي تواني با اين ها كنار بيايي. تو مثل اين پسر بار نيامده اي. تو....

سودابه از جاي خود بلند شد. 

-مامان، من به پدر و مادرش چه كار دارم؟

-اشتباه مي كني. بايد كار داشته باشي. اين پسر را آن مادربزرگ كرده. سر سفره آن پدر نان خورده.

فرهنگشان با فرهنگ ما زمين تا آسمان فرق دارد.



برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان طواف و عشق(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نويسنده: اميدوار

ساخت و ارسال :فرزانه

خلاصه: داستان درباره مرديه كه به سبب حادثه اي عشقي كه در 25 سالگي براش رخ داده،

تصميم گرفته هرگز ازدواج نكنه... ولي بعد از ده سال كه مي خواد مشرف به حج عمره بشه

مجبور ميشه علي رغم ميلش زني رو...

صداي چرخش كليد درون قفل به اندازه يک شوک، نفسش را گرفت. اين اولين باري نبود كه تنها

مي شدند، اما ترسي مبهم در تنش نشست. در واقع اين ترس اختياري نبود، به هر حال هومن مرد

بود و از لحاظ قدرت جسمي نا برابر!

هومن در حال ورود به اتاقش گفت:

- چرا ننشستي؟!

و با نگاهي به چشمان مليكا كمي چهره اش جدي تر شد! خودش زودتر نشست، البته نه پشت ميز

معاينه، و با اشاره ي دست او را دعوت به نشستن روي مبل روبرويي كرد.

مليكا سعي كرد فكر كند، به اين مرد اعتماد كامل دارد و علاوه بر آن محرمش هم هست. با کمي

تعلل نشست!

حد فاصلشان ميز كوچكي بود كه روي آن فقط يک گلدان كوچك با دو شاخه گل مصنوعي قرار داشت.

هومن اندكي خم شد و كليد را روي ميز قرار داد، روي ميز مقابل هر دويشان، ولي كمي نزديک تر

به مليكا!دوباره برخاست و بي حرف بيرون رفت.

به هنگام برگشت در يک سيني دو قوطي راني و دو بسته كيک و يک ليوان يک بار مصرف آورد و روي

ميز قرار داد و خودش در يكي از قوطي ها را گشود و در حال ريختن محتويات آن داخل ليوان گفت:

- چه خبرا؟

مليكا نفس آرامي كشيد و گفت:

- سلامتي.

- طاها كجاست؟!

- پيش مامانه.

- اوهوم.

و ليوان را به طرف مليكا گرفت.

مليكا ليوان را به لب برد و جرعه اي نوشيد، اما تنش قرار نگرفته بود!

هومن به دقت نگاهش مي كرد. خم شد و دستش را روي دستي كه ليوان را گرفته بود و لرزش

مختصري داشت گذاشت و با اندک اخمي گفت:

- چيه؟!

مليكا با نگاهي گفت:

- چي، چيه؟!

هومن همان طور جدي گفت:

- اين لرز يعني چي؟! تو از من مي ترسي؟!


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان چیزهایی هم هست(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:safa9443

ساخت:فرزانه

بخشی از رمان چیزهایی هم هست:

- هيچي نگو يلدا، هيچي. مي دوني داري چي کار مي کني؟ داري خيانت مي کني، داري به

شوهرت خيانت مي کني. چيه؟ چه انتظاري داري؟ چي مي خواي بگي؟ دوستش نداري؟

باشه قبول، ولي ديگه مهم نيست، همه چي تموم شده، مي فهمي؟ يه روزي دوست داشتم،

عاشقت بودم، ديوونه ات بودم، اما تو چي کار کردي؟ ازدواج کردي. تموم شد يلدا.

دو قدم عقب رفت.

- قرار نيست همه چي اين طوري بمونه، فقط چند هفته يا چند ماه.

- که چي بشه؟ که ازش جدا شي؟ که يه زن مطلقه بشي و بعد من دست مامانم و بگيرم و

هِلک هِلک بيام خواستگاريت و بعد همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه؟ من نيستم يلدا.

تموم شد.

خشکم زده بود. راست مي گفت. همه حرف هايش درست بود. من واقعا با ايليا ازدواج کرده بودم،

نه با سياوش. من قرار بود از ايليا طلاق بگيرم و بعد مي شدم يک زن مطلقه. آن وقت چه انتظاري

داشتم؟ انتظار داشتم که با سياوش ازدواج کنم؟ حتي اگر براي سياوش مهم نبود که نام مرد

ديگري در شناسنامه ام است، چطور مي خواست مادرش را راضي کند؟

دو قدم به عقب برداشتم. سوار شدم و رفتم. فقط رفتم. کجا؟ نمي دانم. چرا؟ نمي دانم.

نمي توانستم درست ببينم. خيسي صورتم را احساس مي کردم. داشتم گريه مي کردم.

عاشق سياوش نبودم. در اين مورد شکي نداشتم، ولي دوستش داشتم. در کنارش حس

خوبي داشتم. لبخند مي زدم و مي خنديدم. مهم نبود گاهي بد اخلاقي مي کرد و آن قدر

ثروتمند نبود که برايم يک عروسک زيبا، درست شبيه چيزي که سوارش بودم را بخرد.

نمي فهميدم چرا؟ چرا همه چيز عوض شد؟ چرا نگفتم نه؟ چرا؟



برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان طلایه (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نوشته ی نگاه عدل پور

ساخت :فرزانه

بخشی از رمان طلایه

اشکان که با اون چشماي خمار عسلي رنگش نگاه عميقشو به چهره ام دوخته بود،گفت:

حالا خونتون کجاست...؟ آهسته گفتم: شما تا همون 1باغ بريد بقيشو ميگم. سرشو آهسته

 تکــــــــون داد و اتومبيلشو روشن کرد و از در بزرگ باغ خارج شد،در دل تاريکي پيش ميرفتيم...

مدتي در سکوت راند...تا اينکه گفت: اسمتون يادم رفت،افتخار همراهي با.... آهسته گفتم: طلايه

هستم.  لبخند مرموزي زد و گفت: چه اسم برازنده ايي! بعد نگاهي به من که تا اخرين حد ممکن

به سمت در اتومبيل چسبيده بودم،انداخت. نميدونستم چي بگم.سکوت کرده بودم و در دل دعا دعا

ميکردم هرچه زودتر اون شب لعنتي تموم شه.نميدونم اين سکوت چقدر طول کشيد و من در افکار ضد

 و نقيضم دست و پا زدم که با توقف کامل اتومبيل چشمامو باز کردم. لحظه اي از اون چه ميديدم،قدرت

 نفس کشيدن رو هم از دست داده بودم.با بهت به حياطي که وسط آن ساختمان سفيدي قرار داشت

خيره شدم. انگار مغزم قدرت تجزيه وتحليل آنچه چشمهام ميديد رو نداشت.با ترس تمام قوايمو که برام

مونده بود رو جمع کردم و در چشمهاي مشتاق اشکان که به قرمزي ميزد خيره شدم و با لکنت گفتم:

 اينجا کجاست منو آوردي؟


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان کدامین نگاه(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)


نویسنده :ساغر.ش

بخشی از رمان کدامین نگاه


فرداي آنروز شوق خاصي در وجود م رخنه کرده بود

مي خواستم زود تر به دانشگاه بروم

صبح زود از خواب بيدار شدم

براي اولين بار بود که دوست داشتم به ظاهرم حسابي برسم در کمد را که باز کردم پشيمان

شدم لباسهاي تکراري ...که هميشه مي پوشيدم .نگاهي به پس اندازم انداختم ، چشمگير نبود.

يک آن خيلي ناراحت شدم ، براي يک لحظه به مينا حق دادم که براي ازدواج پول را ملاک قرار داده ،

پيش خودم گفتم:(آدم وقتي پول داشته باشه همه چيز به دست مي آره )

ولي اين فکر و خيال چند لحظه بيشتر فکرم را مشغول نکرد .فريد مرا همين جور که بودم دوست

داشت نه آن جور که مي خواستم نشان دهم...

پس از فکر لباس در آمدم

مانتو کرم رنگ ساده اي با شلوار جين هميشگيم را پوشيدم مقنعه کرم رنگم را روي سرم مرتب

کردم و کوله طوسي را بي هدف به شانه انداختم.

ظاهرم خيلي معمولي بود

بين دو حس متفاوت مانده بودم... يک آن دوست داشتم چشمگير باشم...

ولي حس ديگر مي گفت: همين جور خوب است .و بالاخره حس قوي تر پيروز ميدان شد

بي خيال کوله را جابه جا کرده و به پايين رفتم

عمو ادکلن تلخ هميشگي را زده بود خيلي از بوي ادکلنش خوشم مي آمد

تصميم گرفتم اگر با فريد نامزد کنم (چه فکر شيريني )حتما برايش از اين ادکلن بخرم

با اين فکر لبخند روي لبانم جا خوش کرد

---کبکت خروس مي خونه ساغر خانم ؟

----خوشم مياد آقا محمود زود متوجه مي شوي ؟

عمو تاي ابرويش را بالا انداخت

گفت: ا حالا چرا اينقدر خوشحالي!

خودم را برايش لوس کردم و دستمانم را به دور کمرش حلقه زدم

گفتم بخاطر عموي خوشتيپم ...

عمو که معلوم بود اصلا حرفم راباور نکرده و کاملا معذب شده است .

گفت اولا خرس گنده دستتو از دور کمرم باز کن، بعدش هم... خودتي ؟؟--

عمو بازم از اين حرفا ميزني ؟

---تا زماني که فکر مي کني مي توني راحت خرم کني ، آره مي گم !اينقدر هم به من نچسب

بدم مياد، فهميدي !!

--اخمهايم را در هم کردم

زير لب گفتم: گوشت تلخ


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان افسونگر(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:هما پور اصفهانی

بخشی از رمان افسونگر

پنبه رو برداشتم آغشته به شير پاکن کردم و گفتم:

- منو نخوري با چشمات!

خنديد و گفت:

- چرا با چشمام؟

- دني! بي تربيت ...

- زود باش بيا ديگه ...

- نمي بيني کار دارم؟ خوب تو بخواب ...

- بدون تو؟ اون خواب حرومم باشه ...

- بچه شديا!

- براي اينکه با تو باشم بايد بچه بشم ...

پنبه رو کشيدم روي صورتم و بهش لبخند زدم. آرايشم رو که پاک کردم رفتم سمت تخت

خواب. جلوي تخت که رسيدم دنيل خم شد پايين لباس خواب ساتن صورتي رنگم رو گرفت

توي مشتش و برد نزديک لبش ... غر زدم:

- نکن! مگه بت پرست شدي؟

منو کشيد توي بغلش و گفت:

- نه ... من فقط افسون پرستم ...

دستمو فرو کردم توي موهاش و گفتم:

- دني، به نظرت مامانت منو شناخت؟

- نه ، ولي شک کرده!

- بهش مي گي؟

- نه ...

- اگه خودش بفهمه چي؟

- نمي فهمه ... بفهمه هم خوب فهميده ديگه! چي مي شه؟ مطمئنم اونم نسبت به مادر تو

عذاب وجدان داره.

- عذاب وجدانش ديگه به چه دردي مي خوره ؟

انگشتشو گذاشت روي لبم و گفت:

- هي! بهتره حرفاي خوب بزنيم.


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمانهای هما پور اصفهانی

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان در امتداد باران(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :سارا

ساخت:فرزانه

بخشی از رمان در امتداد باران:

صدرا به سرعت پشت سر او از اتاق خارج شد و قبل از اينكه وارد اتاقي بشود كه باران در آن

 مشغول نوشتن مطلبي بود دستش را گرفت :

- تو چرا جنبه شوخي نداري ! صبر كن !

هنگامه ابروهايش را بالا برد و گفت :

- بنده با مالك دفترم چه شوخي مي تونم داشته باشم جناب ثابت و قتي تو يه مرفه بي دردي

كه با خوردن حق ما صاحب دفتر شدي و تازه اونم به ما اجازه دادي با ماهي ....

صدرا او را به طرف در اتاقش كشيد و اجازه نداد تا حرفش را تمام كند و همان لحظه چشمش به

 باران افتاد كه دست از نوشتن برداشته بود و با تعجب به آن دو نگاه مي كرد و نگاهش ادامه پيدا

كرد تا به دست صدرا كه به مچ هنگامه گره خورد ه بود رسيد ... صدرا چون كودكي خطاكار به

 سرعت دست هنگامه را رها كرد . هنگامه با شيطنت لبخندي زد و شانه بالا انداخت و زير گوش

صدرا گفت :

- تلفن ميكني به دوستت ميگي ما عصر ميريم كافه اش هرچي ام خواستيم ميخوريم به حساب تو !

وگرنه ..

- باشه اما به وقتش تلافي ميكنم . ..

صدرا بعد از گفتن اين حرف سرش را بلند كرد و به باران نگريست كه باز مشغول نوشتن شده بود .

هنگامه به طرف اتاق رفت و در همان حال طوري كه فقط صدرا بشنود گفت :

- نگران نباش باران هيچ فكر اشتباهي درباره ما نميكنه ...

صدرا با خود فكر كرد اما من در نگاهش چيز ديگه اي خوندم

ساعت نزديك چهار بود كه هنگامه رو به باران كرد و گفت :

- امروز دلم ميخواد برم بيرون خسته شدم از اين همه كار كردن مداوم !هوا هم كه حسابي دو نفره

است بيا بريم يه دوري بزنيم .


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان ابریشم و عشق (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:فاطمه ایمانی(لیلین)

ساخت :فرزانه

 ته دلم لرزيد.اين اولين باري بود که اسممو بدون هيچ پيشوند وپسوندي اينطور صميمي صدا مي زد.

منتظر ومشتاق بهش چشم دوختم.

 با کمي مکث نگاهشو ازم گرفت وسرشو پايين انداخت.

 _اي کاش مي شد يه جوري اين محبتتو جبران مي کردم.

 با خنده گفتم:پس بازش کن.

 چشماش از تعجب گرد شد.

 _چيو؟

 _مگه نمي خواي جبران کني؟

 تو صورتم مات شده بود.

 _خب چرا...اما متوجه منظورت نمي شم.

 موهاي بافته شده شو کشيدم جلو.

 _اينو مي گم...بازش کن.

 حرکتي نکرد.انگار هنوزم تو بهت بود.بايد براش توضيح مي دادم.

 _من عاشق اينام.دوست دارم باز باشه...مي شه فقط يه بار اينکارو برام بکني؟
 

يه لبخند محو کنج لبش نشست وبا کمي مکث مشغول باز کردن بافت موهاش شد.

تو تموم اون لحظات با بي صبري بهش خيره بودم.دلم مي خواست هرچه زودتر اونو با

موهاي پريشون ببينم.



برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان ترسناک پسران بد (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :sober

گرد اورنده:فرزانه

بخشی از این رمان زیبا:

با احتیاط بهشون نزدیک شدم.دوست داشتم بدون اینکه متوجه ام بشن چهره هاشون رو ببینم.با دقت
 
نگاه کردم و دیدم شبیه به انسان های عادی نیستن.پوست سیاهی داشتن و موهاشون مثل دم اسب
 
بود و چشم هاشون می درخشید و ناخن هاشون مثل داس دراز بود.
 
بعد از دیدن اون افراد از ترس موهای بدنم سیخ شد و سر جام خشک شدم.با همدیگه مشغول صحبت
 
بودن و صداهای ترسناک و بَمی داشتن.شنیدم که یکی شون میگفت : "منتظر شدن تا ما بریم
 
سراغش...اون ها همیشه دخالت می کنن." و یکی دیگه شون جواب داد :" اگه اونا می خوان ما
 
بکشیمش...پس ما هم همین کارو می کنیم."
 
وقتی حرف از قتل شد بیش از پیش ترس برم داشت.خواستم از اونجا دور بشم که یکی شون گفت :" یه
 
نفر داره به حرف هامون گوش میده!"
 
دیگه شکی نداشتم که متوجه حضورم شدن...

برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان این عشقه 2 (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده ها :اریانا و ارمیلا

بخشی از رمان این عشقه ۲

خدا ازت نگذره فربد..کاري کردي که واسه امير علي عصبي بشم..توبايد اين عصبانت و تحمل کني نه بچه

ي بي گناه من..اين بچه از همين حالا بايد بدبختي بکشه..شده توپ فوتبال بين دو خانواده..از اينجا به

اونا پاس داده ميشه از اونجا به ما..مگه بچه ام چه گناهي کرده که بايد تاوان کار هاي ما رو پس بده؟

چيکار کرده که بايد چوب غرور ما رو بخوره؟البته امروز فهميدم که فربد من و دوست نداشته..ميدونم که

همش هوس بوده..اون با هرکي که خواسته تونسته با يه چشم به هم زدن رابطه برقرار کنه ولي با

خودش گفته اين کاره نيست بهتره باهاش ازدواج کنم و به دوستام نشون بدم که من هرکي رو که بخوام

ميتونم به دست بيارم..و الحق که خوب تونست..خوب تونست قلبم و بکنه ببره..عاشقشم..ولي همون

اندازه هم امروز ازش متنفر شدم..تندي پاشدم و دوئيدم طرف اتاق اميرعلي..چرا روزاي آخر و واسه

خودمون زهر کنم؟..


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود تقویم 1392برای جاوا و آندروید

دارای ویجت اختصاصی برای صفحه نمایش گوشی شما

با قابلیت نمایش اوقات شرعی

اعمال روز -اداب روز-ادعیه روز

مدیریت زمان

مدیریت پخش اذان ،انتخاب موذن ،انتخاب شهر برای اوقات شرعی و...


برچسب‌ها: تقویم 92

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان تمنای وجودم (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :مهرنوش

ساخت :فرزانه

بخشی از رمان تمنای وجودم:

امير بلند شد گيتارش رو برداشت و گفت:اتفاقا ميخوام براي يه خانوم جيگر هم بزنم و هم بخونم .

دخترها به هم نگاه کردن .من و شيوا هم با تعجب همديگر رو نگاه کرديم

يکي از دخترها گفت :حالا اين خانومي که ميگي مجرده يا متاهل ؟

-خب معلومه ،مجرد .اين ديگه پرسيدن داشت

يکي از پسرها گفت:امير ،راه افتادي

-من 25 ساله که راه افتادم .

مژگان:امير نکنه واقع خبريه؟

-پس من دارم چي ميگم

بعد هم به طرف جمع بزرگترها رفت .بيشتر بچه ها رفتن اون طرفي اما من و شيوا انجا مونديم.

امير چنگي به گيتارش زد و گفت:خانوم ها ،آقايان ...امروز ميخوام از طرف خودم روز مادر رو به

همه مادرها تبريک بگم و البته روز زن .....خيلي منتظر امشب بودم .چون با تمام وجودم ميخوام

براي زني که دوستش دارم و الان در بين شما س بخونم ،شايد از اين طريق به احساسات من

پي ببره ....تنها چيزي که ميتونم بگم اينه که خيلي دوستش دارم و تا آخر دنيا خودم نوکرشم ...

....نميدونم اون احساس لعنتي که به سراغم اومد چي بود .يه لحظه ياد حرف هستي افتادم

(حتما کسي رو دوست داره )

مستانه به جان خودم ميزنم همينجا جلوي اين همه آدم حالت رو ميگيراما ...بابا خجالت هم خوب

چيزيه ....اصلا چه بهتر ...اه ،اه ،اه، اينقدر از اين جلف بازيهايي که اين پسرا از خودشون درميارن

بدم مياد ...حالا فکر کرده تحفه همه عاشق اين شدن که ميخواد نشون بده يکي ديگه رو دوست داره


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان زهر تاوان(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)
 

نوبسنده :پگاه

قسمتی از این رمان زیبا :

نيمه هاي شب صداي جلوه گفتنش توي گوشم طنين مي اندازد و خيسي لبهايش به تمام صورتم خنکا

مي دهد...ميان خواب و بيداري چشم مي گشايم..روي تخت نشسته و تقريباً در آغوشم گرفته...فکر مي

کنم خواب مي بينم...اما بوسه اي که به گردنم مي زند هشيارم مي کند...به صورتش دست مي کشم .

به موهاي نامرتبش...خوابالود زمزمه مي کنم:

-چي شده کيان؟؟؟

محکمتر فشارم مي دهد و مي گويد:

-هيچي عزيزم...هيچي نشده...فقط نتونستم اون خونه رو تحمل کنم...طاقت نياوردم....

گيج خوابم...آنقدر که نمي توانم شيريني حضورش را درک کنم و به ابراز محبتش پاسخ بدهم...خودم را

از حصار دستانش بيرون مي کشم و مي گويم:

-بيا بخواب...

دستش را بين موهايم فرو مي برد و مي گويد:

- تو بخواب عمرم...نگران من نباش....

حرکت دستانش آرامش را به تنم تزريق مي کند و دوباره خوابم مي برد...

اينبار که بيدار مي شوم کيان کنارم نيست...بغض گلويم را مي گيرد...پس خواب ديده ام...!!!

به پهلو مي چرخم...از ديدن جسمي که روي زمين دراز کشيده نيم خيز مي شوم...نه...خواب

نبوده...اين کيان من است که روي زمين خوابيده..براي اولين بار در عمرش...از تخت پايين مي

روم...کنارش مي نشينم...مثل هميشه ساعدش را روي پيشانيش گذاشته...قفسه سينه

اش...منظم...بالا و پايين مي رود...دلم براي گرماي تنش تنگ شده...خيلي...آهسته به زير لحاف مي

خزم...بيدار مي شود...آغوشش را به رويم باز مي کند و مي گويد:

-رو زمين اذيت مي شي خانومم...

سرم را روي سينه اش مي گذارم و مي گويم:

-رو زمين نيستم که...تخت به اين نرمي و گرمي دارم...

دستانش محکم دور تنم حلقه مي شود...موهايم را مي بوسد و زمزمه مي کند:

-منو ببخش نفسم...

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان این عشقه 1(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده ها :آریانا و آرمیلا

بخشی از این رمان زیبا:

من با نگرانی- فربد تحمل کن.. اینو بخور...

از زور سرفه از چشاش اشک میومد...مجبوری دهن باز کرد و آب و خورد..سرفه اش یه ذره کم تر

شد..مجبور بودم کمکش کنم..اونطوری که خم شده بود بد بخت آب نمیتونست از جاش تکون

بخوره...دوباره آب خورد ولی سرفه امونش نداد و آب و فوت کرد تو صورت من بدبخت...همه جام آب و تفی

شد..اَه..ولی به روی خودم نیاوردم...یه دستم و رو کمرش گذاشتم و یه دستم و تکیه گاه سینه اش

کردم...محکم دستی که رو سینش بود و به طرف پشت حول دادم که صاف شه و دست روی کمرشم به

طرف خودم فشار دادم...دهنی که از زور فشار قفل شده بود و حرصی شده بود گفتم

من- درست بشین بینم آخههههههه....

بلاخره درست نشست..با حرص لیوان و محکم بردم به طرف لبش که زیادی محکم خورد نصف آب ریخت

بیرون...لیوانو خم کردم و ریختم تو دهنش..با حرص گفتم

من- زحمته هااا،ولی قورت دادنش با خودت....

قورتش داد و در حالی که سرفه اش کمر شده بود داشت میخندید...حرصم بیشتر شدو کف دستم و باز

کردم و محکم زدم به پشتش...یه صدایی داد که گوشام زنگ زد..ولی دلم خنک شد..انگار اونم آتیش

گرفت چون سرفه اش بند امد...چشاش از حدقه اش زد بیرون...نگام کرد..نشستم جلوش و لبخند زدم..

من- داشتی خفه میشدیاااا...

فربد همینطوری نگام میکرد

من- انگار تو شوک هم رفتی..میگم میتونم عین اون و تو صورتت پیاده کنم هااا...

فربد زودی دستش و گرفت جلوم و گفت

فربد- نه نه..قربون دستت همون یکی کافی بود...

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان موژان من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده : mehrsa_m

خلاصه: داستان راجع به زندگی دختری به اسم مُوژان که عروسیش و به هم میزنه چون که از بچگی

عاشق پسر عموش بوده و آرزوی ازدواج با اون و داشته . حالا باید دید تقدیر چه سرنوشتی رو براش رقم

زده و اون واقعا با کی ازدواج میکنه

گرد اورنده:فرزانه زهرایی (همین جا ساخت مشترک این رمان رو تقدیم میکنم به فرزانه عزیز

بابت زحمتی که برای گرد اوری این رمان کشید)

بخشی از این رمان زیبا:

- سلام

- سلام . به اين زودي دلت برام تنگ شد ؟

لجم گرفت از لحنش گفتم :

- نخير كار داشتم زنگ زدم .

با لودگي گفت :

- ميدونم عزيزم منم دلم برات تنگ شد يهو .

ميدونستم جلوي سيما جون داره ادا در مياره گفتم :

- باشه فهميدم داري ادا در مياري . رادمهر من بايد بيام خونت و لباسام و بردارم . اينجا هيچ لباسي

ندارم .

- باشه كي ؟

- نميدونم هر چي زودتر بهتر .

- ميخواي امشب لباسات و ببر . اگه خواستي ميتونم بيام دنبالت .

- نه مزاحمت نميشم خودم ميام . فقط من كليد ندارم .

- خودم خونم در و باز ميكنم برات .

- مگه تو اونجا زندگي ميكني ؟

- ببين دارم رانندگي ميكنم هر وقت خواستي بياي قبلش بهم زنگ بزن .

- باشه خداحافظ .

گوشي رو قطع كردم و همون جا روي مبل نشستم . سرم و به پشتي مبل تكيه دادم و چشمام و

بستم . به قول رادمهر مگه چقدر طول ميكشيد اين بازي ؟ 1 ماه يا فوقش 2 ماه . بالاخره راهمون از هم

جدا بود . من احسان و ميخواستم . فقط اونو .

 

 



موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism